
اين روزها دلم خيلي گرفته همش مي خوام تنها باشم.
بعضي از دوستان ميگن چرا تو گذشته زندگي مي كني ولي نمي دونن،
تحمل شمادت و حرفهاي مردم آسان نيست،تو اين روزگار لعنتي يک نفرو دوست داشتم
اونم ديگه منو تحويل نميگيره وديگه با من قطع رابطه كرده ومن نميدونم از دورنگيهاي مردم
به چه کسی پناه ببرم.
زندگي مي گذرد ولي مردم از دورنگي ها دست بردار نيستند.
ولي چون ميگذرد غمي نيست.
کاش جهان را یکسره نبلعیده بودم
کاش همه چیز مثل اول بزرگ بود
ومن همچون کودکی
روی زمین تاتی تاتی میکردم
کاش هیچوقت اورا نمی دیدم
دیگر هیچ چیز مرا خوشحال نمی کند
هرچه بر گذرعمرخویش چشم دوختم
عاقبت معلوم نشدبه چه جرمی سوختم
بیگانه شمردند مرا در وطن خویش
بگذاراز همه بیگانه ها جدا.تنها بمیرم
بعضی از دوستان گله مندند که چرا اینطور غمگین مینویسی. مگه حالا چی شده. ولی خیلی از اونا نمیدونن من این سال رو چی کشیدم.
بدبياري پشت بدبياري. به طلا دست زدم آهن شد. اولش داییم توی یک سانحه جونشو از دست داد.
یکی دو ماه بعد یكي از دوستام و از دست دادم. بامرگش من و چند نفر دیگه تو دردسر افتادیم .
اين روزها بدترين روزهاي زندگيم بود.همه دلم رو شكستند. يواش يواش همه داشتند فراموشم ميكردند.از یادآوری اون روزها هم حالم بد میشه. بهترين دوستام از پشت بهم خنجر زدند.
از كسايي كه انتظار ندارم پشت سر من حرف ميزنند همه من و در مرگ دوستم
مقصر ميدونن. خلاصه كنم آدم تو سختيها مي فهمه دوستاش كيا هستن.
ولي من از توي صدها دوست فقط يكي دوتا دوست برام مونده.
حالا فکر می کنید بتونم با این همه بلا که سرم اومده شاد بنویسم؟؟
هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکندحرفی نیست
از دوست بپرســـید چرا می شکند
زندگی میگذردوتن و جان آرام می گیرد
وآنچه ازگذشته های سالهازندگی کردن وبودن باقی می ماند
فقط وفقط کوله باری است ازخاطره ی دوستیهاومحبتها
پیوندنگاههایی که بر بالاترین بهترین جایگاه
خاطره جلوه می کند
وتا آخرین لحظه ی عمر وبودن رنگ نمی بازد
هرگز!!
عـاشقت گشتـم. گفتی عـاشقان دیوانه اند
عـاقبت عـاشق شدی دیدی که خود.دیوانه ای
عشق من وتو مثل شمع رو به بادی بود
که بانفس نارفیقان خاموش شد
دراین دنیای بی فردای فانی بجز فردابگو دیگرچه دانی
همش فردا.چرافردا.چرافردا. خدامرگت دهدای زندگـانی
دراین دنیاجزءسه چیزبیش نبودم
خـام بودم پخته شدم سوختم
![]()
برمرگ آفرین باد گرزندگی چنین است
آرزوی مرگ کردم مرگ هم شادم نکرد
دوستی با هر که کردم ازره مهرووفا
مثل عقرب می زند امـا نمی دانم چرا...؟
ای کاش قطره اشکی بودم تا در چشمانت به دنیامی آمدم
و در گونه هایت زندگی میکردم و در لبهایت می مردم
ای کاش گل سرخی بودم تاسحرگاهان به هنگام وزیدن باد
گل برگهایم رامی چیدم وبسویت می فرستادم
تا بتوانم نم نم تورا حس کنم
قسم خوردکه اگر بوسه دهد توبه کنم
که دگـــر بار از این گونه خطاهــــا نکنم
بوسه ای دادچو برداشت لب از روی لبم
تــوبه کردم که دگر توبه ی بیجـــــا نکنم
خدایا
آنکه درتنهاترین تنهاییم،تنهای تنهایم گذاشت
درتنهاترین تنهاییش،تنهای تنهایش نگذار![]()